|
|
|
|
|
روزي مادر مي گفت خدا همه جا كنار شما مي آيد و حواسش هست به همه چيز به همه كس روزي مادر مي گفت دو فرشته روي شانه هاي شما نشسته اند و تند تند تمام كار هاي تان را مي نويسند روزي مادر مي گفت خدا از جنس نور است و خيلي بزرگ، خيلي خيلي بزرگ است و از اول هم بوده است، نه زاییده شده و نه می میرد و همیشه هست همیشه و من كه گيج مي شدم از اينكه از اول بوده يعني چه؟ و اينكه ما با اين بدن كوچكمان بايد پي به وجود خالقي بي همتا ببريم چطور مي شود او كه همه چيز عالم است و ما در برابرش ذره ای هم نيستيم خودش وجود داشته باشد بدون هيچ دليلي؟ و مادر مي گفت " بعضي چيز ها را ذهن ما نمي فهمد" ان روزها خدايمان را با همان توضيح كوتاه كودكانه پذيرفتيم و راستش را بخواهي بارها حضورش را هم حس مي كرديم.. حالا نيست انگار! ما هنوز هم جواب سوال هاي ساده كودكي مان را نمي دانيم و تنها تفاوتمان با آن روزها اين است كه ان روز كسي بود كه با تمام وجود به حرف هايش اعتماد كرديم نه به دلايلش و امروز به دنبال دليل مي گرديم و نه كسي كه به او اعتماد كنيم! اميد مي گفت: " اگر مثل اون روزها باورش كني حتما حسش مي كني." اميد مي گفت" احساس بودنش از اثبات بودنش ساده تر نيست اما يقينا راه مطمئن تريه" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 8:42 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
نه سفردليل ديدن تازگي ها بود و نه طغيان علامت فرياد. مثل موج بود كه قد مي كشيد و ميرفت به پيشباز مرگي پر شكوه، در تلاطم در آلود آغوش صخره بي انعطاف. رويا هاي بزرگ دنيايش را تنگ مي نمود و دل كندن از آنها شوق را از ترانه هايش مي ربود. ميرفت و به جايي براي ماندن مي انديشيد. و پاي به هر راه تازه اي مي نهاد جز راههاي رفته ديگران. و به غايت اهل دليل بود و دلتنگ.. دلتنگ حادثه اي بي دليل .... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 8:24 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی مشکلت با هیچ راه حل منطقی حل نمی شود
اینقدر دنبال راه حل های منطقی تازه نگرد!! راه حل های غیر منطقی خیلی وقت ها جواب های درست تری می دهند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:46 توسط محمد
|
||
|
|
|
|
|
دايي رسول داثم روزنامه مي خواند و از شنيدن خبر هاي تلويزيون هم نمي گذرد. تاريخ را هم خوب ميداند توي جمع كه مي نشيند حرف براي گفتن زياد دارد الا از خودش، كه زندگي بي حادثه اي دارد! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 13:51 توسط محمد
|
||
|
|
|
|
|
براي من شنيدنش عجيب نبود كه وقتي كودكش پاي به ديوارمي كوبيد شادمانه گفت: "اين بچه معناي اعتراض را فهميده" !! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 0:0 توسط محمد
|
||
|
|
|
|
|
ما تمام تيرهايمان را زديم، جواني و هزار وسوسه هايش را گذاشتيم پاي هدفي كه شما و فقط شما خوب يادتان مي آيد! از هيچ مانعي و مشكلي نهراسيديم و هيچ كسي را به اندازه خودمان باور نداشتيم و توي لحظه هاي سخت كه شانه هايمان داشت خرد مي شد و زانو هايمان سست، بار ها و بارها باخودمان تكرار مي كرديم كه اگر لحظه اي به شكست فكر كنيم حتما شكست خواهيم خورد. خدايا كجاي خواسته هاي ما در تعارض با خواسته هاي شما بود كه اينقدرمانع سر راهمان گذاشتيد!! ما بيش از تمام نياكانمان شايد نماز هايمان قضا شده باشد اما بيش از تمامي آنان به اثبات وجود شما، به درد هاي كهنه اين مردم،به عدالتي كه معنايش را خوب نمي فهميم، به روزگار مردمي كه شايد بزرگترين درد هاي و مشكلات زندگيشان با پول توي جيبي بچه هاي بعضي ديگر حل مي شود فكر كرده ايم!! يك روزاينجا توي اين دنياي ساكت مجازي آمديم تا يك بار ديگر خودمان راورق بزنيم و به روزهاي رفته و فرصت هاي سوخته مان و هدف هايي كه برايشان جنگيده بوديم فكر كنيم! دوباره آستين هايمان را بالا زديم باد توي سينه مان انداختيم مثل جنگجويي كه زخم هاي تنش را انكار مي كند.....نشد! هر چه بود گذشت ما زورمان به خواسته هاي شما نرسيد. با تمام اين حرف ها وقتي به پشت سرمان هم نگاه مي كنيم از خودمان بدمان نمي آيد. ته نوشت: براي كشتن كسي كه سالها توي تنمان لوليده بود، كنار دستمان نوشته بود و پا به پاي تمام آرزو هایمان دويده بود پاييز فقط يك بهانه بود.!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:30 توسط محمد
|
|
||
|
|
|
|
|
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي،و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد، و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نياید... اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کنی. برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار... برخي نادوست و برخي دوستدار... كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد. و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي.نه كم و نه زياد... درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد... تا كه زياده به خود غره نشوی. و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري... تا در لحظات سخت، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند... چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند... و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوی.
اميدوارم سگي را نوازش كنی، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد... چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان... اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني... هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد. به علاوه اميدوارم پول داشته باشی، زيرا در عمل به آن نيازمندي... و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" ، فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است ! ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم.... - ويكتور هوگو - |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:43 توسط محمد
|
|
||